پاسیون سن ماتیوی باخ بدون شک اثری ست در باب درد. چه آن دردی که خون می چکاند از قلب و تن، چه آن درد شک و بد گمانی در لحظات واپسین به راهی که رفته ای، زجر کشیده ای، طعنه شنیده ای و ایمانت را بر آن استوار نمودی.

برداشت من از این اثر باخ، در مرزی میان شهود و عقلانیت دست و پا می زند. چیزی نظیر آنکه نامش زندگی است. کلام متن به عنوان کتابی مذهبی قابل تامل است، اما اثر این موسیقی بر روح و ذهن آدمی از آنجا شروع می شود که تو با اثر خودت را می آغازی.

هنگامی که این اثر را گوش می دهم به مردی می اندیشم که زخم های تنش، روحش را آسمانی کرده است و همین است که احساس می کنم از زمینیان به بالاها سوق داده می شوم.

در سکانس اول، آنجایی که همسرایان فریاد کشان می گویند که مصلوبش کنید، مصلوبش کنید و این آوا به قطعه دوم که با یک ساز بادی از دوران باروک، با نوای بسیار غم انگیزی نواخته می شود، وصل می شود، انگار که تنهایی انسان در میان آدمیانی را به تصویر می کشد که تو را نمی دانند، نمی خواهند و حتی نمی شناسند. آه که باخ چه خوب معنای غربت در زمین را فهمیده بود.

در قطعه سوم و چهارم اثر نیز غم نازکی از فاصله زیاد میان آسمان و زمین، از فاصله زیاد میان خالق و مخلوق در اثر احساس می کنم. مگر نه آنکه اصلی ترین رسالت هنر در نزدیک نمودن فاصله حقیقت و انسان به فراخور زیبایی ها می باشد، من با شروع سکانس چهارم از پاسیون سن ماتیو به مرز درونم نزدیک می شوم. احساس می کنم در ساحلی، نشسته به آتشی خیره مانده ام و منتظر شخصی هستم که با دیدن او جهان به اتمام خواهد رسید و من آخرین او هستم. نمی دانم چرا حزن این قطعه تمام وجودم را در بر می گیرد و انگار از تکه ای که دیگر خبری از او نخواهم داشت، برایم سرود می سازد. “آه چه حزن انگیز است، من از او دورم… او از من دور است ”

باخ مرا به دورها برده است، به زمانی که من نبوده ام. به آریای آلتو، قطعه هفتم از پاسیون سن ماتیو. احساس می کنم وجودم زایشی دیگر انجام داده است. از دریاها فاصله گرفته ام. به پطرس می اندیشم و به سه بار انکار او؛ “پطرس گفت: اگر همه شما را تنها بگذارند، من از کنار شما دور نخواهم شد. عیسی به او گفت: پطرس، باور کن که همین امشب پیش از آنکه خروس بخواند تو سه بار مرا انکار خواهی کرد. (عهد جدید، انجیل متی، باب بیست و شش)”

نوای ویولون آلتو که شروع می شود من به زانو می افتم و سی هزار بار انکار خودم به سراغم می آیند. سی هزار بار انکاری که نمی دانم چه اندازه از انکار پطرس بزرگتر بوده است. به ریسمانی می اندیشم که از آن رها شده ام و باخ با موسیقی این توبه، مسیر بازگشت را نشانم می دهد. من به او ایمان دارم. من به این نوای آسمانی آلتو ایمان دارم. چشمانم را می بندم و منتظر سرایش سرود خواننده می شوم، ویولون که جمله اش را در حرکاتی بالارونده و پر نظم با آن همه خلوص و معنویت تمام می کند، من آماده می شوم تا با خواننده به انکارات خویش گریه ساز کنم.

همراه می شوم با پطرس. همراه می شوم با همه آن کسانی که حقیقت را انکار نمودند و ترس را پیشه خود ساختند. همراه می شوم با تمامی گناهان و گناهکاران دنیا. تکه هایی از زندگی را که نمی خواهم برای خود یادآوری کنم همراه با کنترپوان باخ برایم شیرین می شوند و دیگر از آنها نمی ترسم. صدای خواننده با آن همه احساس ندامت که انگار با خود عهد پاکی و معصومیت می بندد مرا از ترس می رهاند، بر زمین خداوند غلت می زنم و اشکهایم با اشکهای پطرس معجونی می آفریند که ارمغانش حس آسمانی و پاکی است.

لابه لای آن آواز، گاهی، با اندکی تاخیر صدای آرامش بخش همان ویولون اول را می شنوم. انگار که تنها نیستم. انگار که زیبا شده ام و به قول داستایفسکی: زیبایی مرا نجات داده است. صدای پطرس که برای مرگ مسیح زار می زند و طلب بخشش و عفو می نماید، هنوز از سکوتها و حرکت بالا و پایین ملودی خواننده به گوش می رسد اما من دیگر به همان حقیقت تارکوفسکی که در جهان مرگ نیست، رسیده ام و می دانم که تا آخر این اثر همه نیز بدان خواهند رسید.
به راستی که یوهان سباستین باخ چه نسبت نزدیکی با خداوند دارد…